رضا قليخان هدايت
1338
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا فروشكن تو مرا پشت و زلف برمشكن * بزن به تيغ و دلم را به تير غمزه مزن چو جعد سلسله كردى ز بهر بستن دل * روا بود بزنخ بر مرا تو چاه مكن نظارگان تو از دو لب و خط تو همى * برند قند بخروار و مشك سوده به من تو مشك زلفى ليكن ترا ز گل نافه است * تو سرو قدى ليكن ترا جمال چمن كليد گنج هنر مير نصر ناصر دين * كه جان او ز خرد روشن است و از جان تن پيام حلمش و اندر ميان او بأسش * بكوه ماند و اندر ميان او آهن به حلقهء زره اندر برزمگه تيرش * چنان رود كه بدرز حرير در سوزن دو خلعت است كف راد شاه را به دو وقت * چنان كه بارد بر دوستان و بر دشمن چو جام گيرد بر دوستانش جامه و زر * چو تيغ گيرد بر دشمنان حنوط و كفن كواكب است هنر فضل و فكرتش گردون * جواهر است هنر فخر و سيرتش معدن اگرچه ماده نه نرّست تيغ در كف او * بماده ماند و باشد بمرگ آبستن اگرچه سيرت و طبعش از اين جهان زادست * رواست باللّه فاضلتر از جهانش وطن